دفاع از حقوق خون آشام ها

من و کاترین،خواهرای خونیــــــــــــــــــــــ :)

تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393ساعت 20:35 نويـسنده سانی،کاتی| |
سلاااااااااامی خونی به همه ی دوستان عسیسم!! خوفین؟؟خوشین؟؟

 

ایم وبلاگ خیلی وقته ساخته شده ولی به دلایلی سوت و کور موند....الان اومدم دوباره زنده اش کنم!!

وب خودم ک بیشترش عقشولانه شده دوستان اعتراض کردن خاستم دلی از عزا دربیارم و اومدم وب خودم و سانی!!وب خون اشامی سانی هم ک فیل شد.....چرا عایا ؟؟!

این چندتا عکسم گذاشتم ک جیگرتون حال بیاد!!جییییییییییییییییییییغ!!!

از این عکسه ابهت میباره ها!!!!!

لبخندت تو حلقم!!!!!

بچه ها این عکس و ک دیدم منظورم قصر پشت سرشه!!افتادم یاد اهنگ سپیده ک میگف میخام ی قصری بسازم!!

سپیده جون منم میخام ی قصری بسازم پنجره هاش خونی باشه!!من باشم و طعمه باشه و ی شب مهتااااااااابی باشه!!چ شود اون شب!!!

بابای!! 

تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393ساعت 16:50 نويـسنده سانی،کاتی| |

سلاااااااااام سانی خوبی؟؟

میدونم ب وبمون نمیای!!!! ولی خاستم ی اپی کرده باشم...دخترکوچولو دلم برات تنگ شده.....

هعی..............

175019_flies.gif84319_blushdown.gif880419_knfq713fzidcnqlx.gif

654019_luvvyasmiley.gif

تاريخ دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393ساعت 21:4 نويـسنده سانی،کاتی| |

امروز سر چهار راه کـتـک بـدی از یـک دختـر بچـه ی هفـت سـالـه خـوردم ! اگه دل به درددلم بدین قضیه دستگیرتون میشه ...

پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم ! به زمینو زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی! زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و... خلاصه فریاد میزدم که دیدم یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمی رسید هی می پرید بالا و میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید...

منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد میزدم و هی هیچی نمیگفتم به این بچه ی مزاحم! اما دخترک سمج اینقد بالا پایین پرید که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و سرمو آوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم: بچه برو پی کارت ! من گـــل نمیخـــرم ! چرا اینقد پر رویی! شماها کی میخواین یاد بگیرین مزاحم دیگران نشین و ... دخترک ترسید و کمی عقب رفت! رنگش پریده بود ! وقتی چشماشو دیدم ناخودآگاه ساکت شدم! نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم بند اومد! البته جواب این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم!

ساکت که شدم و دست از قدرت نمایی که برداشتم، اومد جلو و با ترس گفت: آقا! من گل نمیفروشم! آدامس میفروشم! دوستم که اونورخیابونه گل میفروشه! این گل رو برای شما ازش گرفتم که اینقد ناراحت نباشین! اگه عصبانی بشین قلبتون درد میگیره و مثل بابای من میبرنتون بیمارستان، دخترتون گناه داره ...

دیگه نمیشنیدم! خدایا! چه کردی با من! این فرشته ی کوچولو چی میگه؟!

حالا علت سکوت ناگهانیمو فهمیده بودم! کشیده ای که دخترک با نگاه مهربونش بهم زده بود، توان بیان رو ازم گرفته بود! و حالا با حرفاش داشت خورده های غرور بی ارزشمو زیر پاهاش له میکرد!

یه صدایی در درونم ملتمسانه میگفت: رحم کن کوچولو! آدم از همه ی قدرتش که برای زدن یک نفر استفاده نمیکنه! ... اما دریغ از توان و نای سخن گفتن!

تا اومدم چیزی بگم، فرشته ی کوچولو، بی ادعا و سبکبال ازم دور شد! اون حتی بهم آدامس هم نفروخت! هنوز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد روی قلبمه! چه قدرتمند بود!

همیشه مواظب باشید با کی درگیر میشید! ممکنه خیلی قوی باشه و بد جور کتک بخورید که حتی نتونید دیگه به این سادگیا روبراه بشین ...

تاريخ دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1392ساعت 17:31 نويـسنده سانی،کاتی| |
Scary crow.jpg

کلاغ ها، چهره ها را بویژه چهره هایی که این موجودات را بترسانند، فراموش نمی کنند.یعنی اگه یه کلاغ رو ترسوندین،بدونین که اون بعدا" انتقام میگیره!

اکنون محققان با استفاده از فناوری های تصویری، فعالیت مغزی این پرنده را از نظر عصبی شناختی و وقتی که چهره آشنایی می بیند را نشان دادند.
 
محققان دانشگاه واشنگتن ماسک دار یکسانی را به سر کرده و 12 کلاغ وحشی آمریکایی را به دام انداختند.

 http://i.crackedcdn.com/phpimages/article/6/1/9/44619.jpg?v=1

این دانشمندان پرنده ها را به مدت یک ماه در اسارت قرار داده و در حالی که ماسک های متفاوت و "مهربانی " به چهره داشتند به آنها غذا دادند.
 
سپس با پوشیدن دو ماسک متفاوت، فعالیت مغزی کلاغ ها را با استفاده از شیوه تصویربرداری توموگرافی گسیل پوزیترون مورد بررسی قرار دادند.
 
ماسک ترساننده و تهدید کننده ای که محققان هنگام به دام انداختن پرنده از آن استفاده کرده بودند موجب فعال شدن بخش هایی از مغز پرنده شد که با ترس مرتبط است.
 
از سوی دیگر ماسک مهربانی که هنگام تغذیه پرنده پوشیده شده بود مجموعه دیگری از مناطق مرتبط با جایزه و انگیزه را در مغز فعال کرد.
 
نتایج این تحقیقات حاکی است کلاغ ها مانند انسان با ترکیب اطلاعات بصری با خاطرات پیشین خود، صورت و چهره را تشخیص می دهند.
 
نتایج این تحقیقات درنشریه  Proceedings of the National Academy of Sciences منتشر شده.فکر کنم حالا باید شروع کنیم به ترسیدن از کلاغ ها!در زمان های قدیم،کلاغ ها سمبل مرگ بودن-چون هم خیلی سیاه بودن و هم ترسناک.حتا اگه به یه کلاغ صدمه بزنین،بعد از چند دهه هم که شده،بچه های اون کلاغ از شما یه انتقام خونین می گیرند!اونا هم چنین حافظه ای عالی دارن که باعث میشه همه چیز یادشون بمونه.اگه یک کلاغ از یک گروه کشته بشه،کلاغ های دیگه از اون جا فرار می کنن و کاری می کنن که دیگه هیچ کلاغی آسیبی نبینه.اگه بر حسب اتفاق یه کلاغ شما رو تا خونه دنبال کرد،مطمئن باشین که حتما" آدرس خونه تون رو حفظ شده!

سانی(با آرزوی یه شب خونی...)



تاريخ شنبه هفتم بهمن 1391ساعت 17:47 نويـسنده سانی،کاتی| |
سلام سانی جونم خوبی عزیزم؟؟! بخدا خیلی دلم برات تنگ شده بود نفسم...بسوزه پدر مدرسه که منو  از تو جدا دختر جون!

ببخشید توروخدا من یه معذرت خواهی گنده به تو بدهکارم واسه این وبی به خاطر دوستیمون زدیم من واقعا شرمندم چون اصلا وقت ندارم نت بیام و نمیتونم وبلاگو آپدیت کنم واقعا شرمنده عزیزم

و مرسی بخاطر وبلاگم که دوباره بهش جون دادی عزیز قالبشو خیلی دوست دارم چون همش خونیه!!

سانی جون منو ببخش من چون سال آخرم نمیتونم زیاد نت بیام و اینترنتمم تموم شده و الان خونه ی داییمم و دختر داییم از دستم دیوونه شده!!

دوستت دارم سانی جون مواظب خودت باش و درساتم خوب بخون...بابای(روزت خونین!!)

تاريخ جمعه پانزدهم دی 1391ساعت 11:58 نويـسنده سانی،کاتی| |
این دانلود مخصوص کاترین جون و با اجازه ی سایت ایان سامر هالدر این جا قرار میگیره!

امیدوارم بتونی دانلودش کنی عزیزم!

مدیافایر

تاريخ جمعه بیست و یکم مهر 1391ساعت 15:25 نويـسنده سانی،کاتی| |
این مطلبی که در ادامه می خونین جنبه ی علمی داره،پس من دیگه شکلک توش نمی ذارم!

سانی

قصه از کجا شروع شد؟
افسانه خون آشام‌ها ریشه در سال‌های بسیار دور دارد، ‌می‌گویند این داستان بر می‌گردد به قرن پانزدهم میلادی
سعدی – علیه الرحمه – در گلستان می‌فرماید: «بنیاد ظلم در جهان اول اندکی بوده است. هر که آمد بر او مزیدی کرده تا بدین غایت رسیده.» داستان خون آشام‌ها هم مثل همین بنیاد ظلم می‌ماند. چیزی که مادرهای اسلاو، زمانی با آن بچه‌هایشان را می‌ترسانند، بعد از گذشتن از صافی قرن‌ها به موجودی ترسناک و وهم انگیز تبدیل شده است که کمتر نویسنده یا سینماگری می‌تواند از خیرش بگذرد.
لغت ومپایر (vampire) در اصل یک لغت صرب است، با تلفظ ویپیر. در زبان صرب‌ها، وم یعنی دندان و پیر یعنی نوشیدن ومپیر یا برگردان انگلیسی‌اش ومپایر یعنی کسی که با دندان می‌نوشد (واژه دمفیر،‌ Dhampir، که در سینما به عنوان بچه خون آشام به کار می‌رود هم یک لغت آلبانیایی است؛‌ دقیقا با همین ترکیب و همین معنی) حالا «موجودی که با دندان می‌نوشد» چه جور موجودی بوده؟ جوابش برمی‌گردد به افسانه‌های اسلاو که به روایت دایره‌المعارف بریتانیکا،‌ به موجودی خونخوار گفته می‌شود. همین تصور دیگری از این که این موجود، چه جور ماهیتی دارد؟ انسان است یا موجودی دیگر؟ در همین جهان زندگی می‌کند یا از جهان دیگر می‌آید؟ چه شکلی است؟ خون را می‌خورد برای چه منظوری؟ ... جواب سوالاتی از این دست را نمی‌دانیم. حتی مهم هم نیست که بدانیم.
چیزی که مهم است بدانیم، ظهور یک فرمانروای سنگدل در رومانی در قرن پانزدهم (ولاد سوم، معروف به «ولاد به میخ کشنده»)، یک کنتس پولدار دیوانه در مجارستان در قرن شانزدهم (الیزابت بتوری) و دو قاتل زنجیره ای در صربستان در  قرن هجدهم (پیتر پلگوویتز و پل آرنولد) بود که هر کدامشان در زمان خود به عنوان یک خونخوار یا همان ومپایر شهرتی به هم زدند و هر کدام به چهره امروزی خون آشام،‌ چیزی اضافه کردند. مثلا ولاد سوم، چون بیماری پرفوریا (حساسیت به نور) داشت و کم از قصرش بیرون می‌آمد، افسانه نورترسی خون آشام‌ها را ساخت. الیزابت بتوری که رعایاش را به قصرش می‌برد و آن‌ها را سلاخی می‌کرد،‌ اختلالات روانی را به افسانه خون آشام‌ها اضافه کرد. در مورد آن دو قاتل زنجیره ای هم که در ابتدای قرن هجدهم در صربستان اعدام شدند، چون بعد از مرگشان قتل‌ها متوقف نشد، این عقیده خرافی شکل گرفت که آن‌ها از آن دنیا برگشته اند.
دهه‌های 1720 و 1730،‌ دهه‌هایی بود که در صربستان به «عصر ترس از خون آشام» معروف شده. «لولو» حالا نمونه‌های عینی و بیرونی هم پیدا کرده بود. نمونه‌هایی که از نور می‌ترسیدند، اختلالات روانی داشتند و بعد از کشته شدن هم دوباره به این دنیا بر می‌گشتند و وقتی که بر می‌گشتند، چون دیگر جان نداشتند مجبور بودند برای جست وجوی ماده حیات، از خون دیگران تغذیه کنند.
اما هنوز چیزی کم بود. یک افسانه محلی،‌ هر چقدر هم که ترسناک باشد، برای جهانی شدن نیاز به دستان جادویی یک نویسنده دارد. شاعران آلمانی، اولین کسانی بودند که پیشقدم شدند. اولین اثر ادبی با موضوع خون آشام سال 1748 سروده شد، بعد هم شاعران دیگر آن قدر روی سوژه کار کردند تا گوته معروف از راه رسید و در سال 1797 «عروس کورینث» را سرود که داستان زن جوانی بود که از گور بر می‌گشت تا نامزدش را ببیند و بعد که متوجه اعمال خدا ناپسندانه او می‌شد،‌ دیوانه می‌شد و به سرش می‌زد و تبدیل به خون آشام می‌شد.
مطالبی جالب ،عجیب و خواندنی از خون آشام ، یک تاریخ واقعی...!!!
توی این دسته از اشعار، ماجرا بیشتر حول محور دوگانه مسیحیت/ بی‌ایمانی می‌گردد که معلوم است واکنشی بوده به رواج دین‌های جدید در مسیحیت و تنبیه و تحذیری که کلیسا نسبت به «این بدعت‌گزارها» می‌داده. در واقع، در این اشعار آلمانی،‌ خون آشام نماینده ای است از جامعه بی‌دین‌ها که باید با کمک دعا و کلیسا بر او غلبه کرد.
ورود خون آشام‌ها به ادبیات انگلیسی، کار لرد بایرون شاعر بود. در سفرهای متعددش به شرق اروپا،‌ با مفهوم خون آشام آشنا شد و در شعری درسال 1813 از لغت خون آشام استفاده کرد. اولین کسی هم که داستانی درباره خون آشام‌ها نوشت، دوست صمیمی و پزشک مخصوص بایرون، جان ویلیام پولیدوری بود که در سال 1819 رمانی با عنوان «خون آشام» نوشت و در آن خون آشامی به اسم «لرد ورتون» را معرفی کرد که به گفته خودش از روی لرد بایرون شخصیتش را ساخته بود (کلا بایرون به گردن ادبیات ترسناک حق بزرگی دارد. او علاوه بر معرفی خون آشام‌ها، با دست انداختن مداوم ماری شلی، محرک او در نگارش «فرانکشتاین» هم بود.)
ایده موجود شر نامیرایی مثل خون آشام، آن قدر برای ادیبان انگلیسی قرن نوزدهم جذاب بود که خیلی زود داستان‌های متعددی درباره خون آشام‌ها نوشتند و در واقع ژانر را ارتقا دادند. تا جایی که در «بلندی‌های بادگیر» امیلی برونته (1847) هم که مربوط به ژانری کاملا متفوت است،‌ می‌بینیم که شخصیت اصلی داستان (‌هیثکلیف) به خدمتکار خانه اش مشکوک است که آیا او خون آشام است یا نه؟ (آیا ظهور پدیده جدیدی به اسم استعمار و امپراتوری‌های وسیع ماورایی بحار که در آن زمان ابدی و شکست ناپذیر می‌آمد، در این توجه به ادبیات ترسناک و موجودات شروری مثل خون آشام نقش نداشته؟)
در این سال‌ها،‌ هر کدام از ادیبان انگلیسی چیزی به اسطوره خون آشام اضافه یا کم کردند، تا این که ظهور یک نویسنده ایرلندی به نام برام استوکرو کتابی که او با عنوان «دارکولا» نوشت (1897) به یکباره ژانر را  تکان داد و تصویر دراکولا را به عنوان نمادی ابدی از یک خون آشام کلاسیک در ذهن‌ها ماندگار کرد. دراکولای برام استوکر،‌ نه تنها موجودی دیوانه و خشن نبود بلکه بسیار هم مودب و مبادی آداب بود. کتابخانه ای بزرگ داشت و مدام بر از دست دادن دوستانش در طی قرون متمادی افسوس می‌خورد. در عین حال هم مکار و حقه باز هم بود و قربانیانش را با روش‌های مختلف به دام می‌انداخت.
چیزی نگذشت که دراکولاترسی، در سرتاسر انگلستان و بعد هم اروپا و آمریکا همه گیر شد؛ طوری که در نخستین سال‌های اختراع سینما،‌ در سال 1909 اولین فیلم درباره دراکولا ساخته شد و دراکولا موجودیت سینمایی هم پیدا کرد. حالا دیگر افسانه کامل شده بود؛ افسانه خون آشام.

تاريخ پنجشنبه بیستم مهر 1391ساعت 18:33 نويـسنده سانی،کاتی| |
سلام من سانی هستم

امروز با یه پست داغ در خدمتتتون(ت هاش زیاد نشد؟!)هستم

این یه رستورام مخصوص خون اشام ها در توکیو ی ژاپن(الان میگه په نه په توکیوی افغانستان) 

اینم یه عکسایی از این رستوران که من باید هر وقت تونستم برمـــــــــــــــــ غذاش حرف نداره

تو رو خدا نیگا:
عکسهایی جالب از رستوران خون آشام ها در توکیو ژاپن


ادامه مـطلب
تاريخ چهارشنبه پنجم مهر 1391ساعت 17:26 نويـسنده سانی،کاتی| |
سانسور شد....

تاريخ پنجشنبه سی ام شهریور 1391ساعت 20:0 نويـسنده سانی،کاتی| |
✖ قــالـِـبــ ـهـاے مُـصـطََـفـے ✖